تنها نشسته ايم به شمارش معكوس ستارگان شب،تا بامداد.

                         وديگر هيچ…

   

 

 

                      من؟!

 

 

خيال آزرده ي صبح ، طلوع نجواي كلاغان بود

و قتي بچه  زاغها ميوه هاي رسيده ي باغ بودند!

نيمروز خميازه ي شاداب درختان بود و بي تابي لاك پشت اقبال

پشت شيشه هاي  عينك دودی مرد فالگير.

روز از نيمه چون گذشت،عصر رنگ آميزي دوباره ي آسمان شد

آنجا كه جز سياه به شاعر رنگي نمي فروختند!

ديازپام شب را به سياهي پر كلاغان صبح نوشاندم!

 باز اما روشني صبح خواب بود

وقتي دعاي  نيمه شب و ورد سحري در منقار كلاغ بود!

( و من هر صبح و شام مي ديدم چگونه روبه مكار قصه ها را در كتابها خواب كرده بودند!)