تنها نشسته ايم به شمارش معكوس ستارگان شب،تا بامداد.
وديگر هيچ…
من؟!
خيال آزرده ي صبح ، طلوع نجواي كلاغان بود
و قتي بچه زاغها ميوه هاي رسيده ي باغ بودند!
نيمروز خميازه ي شاداب درختان بود و بي تابي لاك پشت اقبال
پشت شيشه هاي عينك دودی مرد فالگير.
روز از نيمه چون گذشت،عصر رنگ آميزي دوباره ي آسمان شد
آنجا كه جز سياه به شاعر رنگي نمي فروختند!
ديازپام شب را به سياهي پر كلاغان صبح نوشاندم!
باز اما روشني صبح خواب بود
وقتي دعاي نيمه شب و ورد سحري در منقار كلاغ بود!
( و من هر صبح و شام مي ديدم چگونه روبه مكار قصه ها را در كتابها خواب كرده بودند!)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۶ ساعت توسط فرامرز فریدونی
|
درود مرداب سوار بر امواج شاید درون یک بطری می رسد به دست بر ساحل ایستاده ای که مفهوم سطر سطر آبها را می فهمد!