آن مرد رفت.آن مرد با اصل ولي بي اسب رفت...
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
خوان آخر
برافراشته پرچم سپيد بر فراز قله هاي زير صفر
مي رسد از راه
بلندترين گيسوي سال
و روي دي لم مي دهد.(ديلم؟!!)
بر گردنش طلسمي كه محو ميكند از ذهن قصه ها
نقش آخرين دستاني كه اميد رنگ باخته ي درخت را
بر شاخه ها پيوند مي زد.
سوزنده است و بي رحم، برودت بازدمش!
ريه هاي عصيانگر قلمي را حتي!!
سر خالي هر جاليز
طرح رفاقت ميريزد با كلاغ
كه بهمن را رو سياه كند!
آدم ، برفي ميكند
تا به وجود خويش با يك هويج
دو ذغال و تازه لبخندي
زير شال گردني كهنه خشنود باشيم!
من بي وحشت اما از بلندي شبها
تنها به چهارشنبه ي آخر سال مي انديشم
آنجا كه دست در دست
و پايكوبان
با آتشي پرشور
اسفند را دود مي كنيم...!
سوت مي كنيم...!!!
اشي مشي
درخت هويت جنگل بود
و برگ زرد آبروي پاييز.
اي از تبار طوفان و تبر!
پيام آور باغ هرگز نبوده اي
تا هجوم خاطره ي آفتي كه سن ها را عطر آگين ميكند
از دل خونين انارت با خبر كند.
اينجا گنجشگكاني هر روز
از بوم ما (و نه از بيم ما)
بي خيال از تحذير* قناري ها
بي آنكه شلاق باراني بال و پر ايمانشان را خيس كند
يا از هراس برف و كولاك گلوله شوند
در حوض نقاشي شيرجه ميروند
تا حافظه ي رنگها از وسعت آسمان و پرواز تهي نشود...!
*: آينه آيا تصوير وارونه ي حقايق است؟!؟!

درود مرداب سوار بر امواج شاید درون یک بطری می رسد به دست بر ساحل ایستاده ای که مفهوم سطر سطر آبها را می فهمد!