...
((.............................................. و .................!))!!؟![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>>>
عکسی دسته جمعی از مهره هایی بازنشسته
مرا از آرواره های پزشک ترساند!
انگارپدربزرگش از قبر بیرون آمده بود:
ـ ستونهای پشتت ۴۰ سال بیشتر از تو زیسته اند!!!
من ۳۰ سال بی ستون ایستاده بودم و باورش را مسخره میکردم
تاروز پخش مستقیم گرافی هام از رادیو
یادم هست حاجب به خوردم دادند تا دردهام از همه پوشیده بماند.
از اصطلاحاتی که بالای سرم جویده شد
شانه های من فقط مزه ی Overload را چشیده بودند.
یک فرشته با کلنگی شبیه سرنگ نازل شد
چشمانم از ساقهای نازکش تا گلبرگهای کلفت لب...
لبه ی تخت در باسنش/م دردی سوزنی فرو میرفت
فریاد زدم:
این وزنه ها که بر گوشهام آویزانند گوشواره نیستند!!
و این کوهها بر دوش من جای تفرج نبودند!
و سن گی نی
پلک ها.ا..ا...م...
.
.
.
.
کورو کروگنگ
روی خیال تخت دیگران می اندیشم
به واکنشهای شیمیایی که درمن
آرام از آرامبخش می دزدند
تا هنوز بخشهایی درمن بی آرام بمانند!!!
درود مرداب سوار بر امواج شاید درون یک بطری می رسد به دست بر ساحل ایستاده ای که مفهوم سطر سطر آبها را می فهمد!